سردارِ جاوید نشان
شاگردي پدر را کرد؛عاشق کارهاي فني بود.
وقتي مطهري را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگي که نرفت.
دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانوادهاش نميدانست دانش جو است.
حتی وقتي خبر دستگيريش را شنيدند،باورشان نميشد.
دوستانش شايد جسارتش را در کوچه و خيابان ديده بودند
ولي در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود.
حبس کشيد.رنج ديد،آن قدر که توانست پشت و پناه آدم ها باشد.
جنگيدن برايش درس بود. ميآموخت و آموزش ميداد.و تربيت ميکرد.
به همان راحتي که توبيخ و تنبيه ميکرد،گريه ميکرد و حلاليت ميطلبيد.
آن قدر به افق هاي دور چشم ميدوخت که روزي در پس آن ناپديد شد.
نام : احمد
شهرت : متوسليان
تولد:15 فروردين 1332،تهران
اسارت:14 تير 1361:جنوب لبنان
دانش جوي مهندسي برق،دانشگاه علم و صنعت
فرمانده دلاور لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

**********************************************************************
1) چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبي که برگشتم، ديدم چشمهايش گود
رفته
و پاهايش مثل چوب خشک شده.
نبضش سخت ميزد. خيلي ناراحت شدم.
وضو گرفتم و چهار بار أمن يجيب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شيرش بده.»
2) سرش توي کار خودش بود. آرام،تنها، يک گوشه مينشست.
کم تر با بچه ها بازي ميکرد. خيلي لاغر بود. مادر نگران بود.
ـ بچهي چهارساله که نبايد اين قدر آروم باشه.
بعدها فهميدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.
3)به بابا گفت«من هم میام پيشت. ميخواهم کمک کنم.»
بابا چيزي نگفت. فقط نگاهش لغزيد روي کيف و کتاب احمد.
احمد اين را که ديد گفت«بعد از مدرسه ميآم. زود هم برميگردم که درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس بايد خوب کار کني.»
4)سيني هاي شيريني را پر ميکرد،ميگذاشت روي پيش خان.
وقتي از مغازه بيرون ميرفت، سيني ها خالي بود.
آخرهاي دبيرستان که بود،ديگر بابا ميتوانست خيلي راحت مغازه را دستش بسپارد.
5)دور هم نشسته بوديم و از سال چهل و دو ميگفتيم.
حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لک
گفت«اون روزها ده سالم بيش تر نبود ، از سياست هم سر در نميآوردم
ولي وقتي ديدم مردم رو تو خيابون ميکشن،فهميدم که ديگه بچه نيستم؛بايد يه کاري کنم.»
6) دلش ميخواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند.
حتی توي خانه صدايش ميکردند«آشيخ احمد.»
ولي نرفت.ميگفت«کار بابا تو مغازه زياده.»
7) هنرستان فني درس ميخواند. برايم يک گردن بند درست کرده بود.
ورقه هاي فلزي را شکل لوزي و دايره بريده بود و کرده بود توي زنجير.
يک قلب هم وسطش که رويش اسمم را نوشته بود.
8) ديپلم فني گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در يک شرکت تأسيساتي کار کند.
يک روز من را کشيد کنار و گفت :«خواهر جون،فريده،من يه امتحاني دادهم. برام دعا کن.
اگه قبول شم هرچي بخواي برات ميخرم.»
يادم افتاد که يک بار برادر بزرگ ترم براي همه همبرگر خريده بود
و براي من،چون خواب بودم، نخريده بود.
تند گفتم«داداش،همبرگر برام بخر.»
امتحان شرکت را که قبول شد
آمد خانه با يک پاکت دستش
همبرگر خريده بود؛براي همه.
9)هم دانشگاه ميرفت،هم کار ميکرد؛ توي يک شرکت تأسيساتي.
اوايل کارش بود که گفت«براي مأموريت بايد برم خرم آباد.»
خبر آوردند دست گير شده.با دو نفر ديگر اعلاميه پخش ميکردند.
آن دوتا زن و بچه داشتند.احمد همه چيز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.
10)مادر رفته بود ملاقات.ديده بود ضعيف شده.کبودي دست هايش را هم ديده بود.
ـ احمد جان،دستات چي شده؟
خنديده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جاي دستبنده. مي بندن دو طرف تخت، شلاقه ميزنن.تقلا ميکنم که طاقت بيارم.
ساکت شده بود.بعد باز گفته بود«نگران نباش،خوب ميشن.»
11) يک بار ازش پرسيدم«قضيهي زندان رفتنت چي بوده،حاجي؟»
جواب نداد.خودش را به کاري مشغول کرد.
ـ حاجي،هيفده شهريور چي کار ميکردي؟
وقتي امام اومد،توي کميته استقبال بودي؟
اخم هايش رفت توي هم.
ـ تو با قبل چي کار داري؟ببين الآن دارم چي کار مي کنم.
12) روي رکاب ميني بوس ايستاده بود.
بچه ها يکي يکي از کنارش رد ميشدند ، مي رفتند بالا
سروصدا و خنده ميني بوس را پر کرده بود.
انگار نه انگار که ميخواستند بروند جنگ.
ـ همه هستن؟ کسي جا نمونه. برادرا چيزي رو که فراموش نکردين؟
غلامرضا خيلي جدي گفت «برادر احمد، ما ليوان آب خوريمون جا مونده. اشکالي نداره؟»
دوباره صداي خنده بچه ها رفت هوا.
احمد لبخند زد. به راننده گفت «بريم»
13)صدايش شده بود آژير خطر.
ـ ضدانقلاب … بريزيد تو سنگرا… سريع… بجنبيد…
بيرون
ساختمان سنگرها پر ميشد.کار هر شب بچه ها بود،تا صبح.
گاهي وقت ها که نگاهش ميکردي،يکي را ميديدي سبزه،کمي جدي،کمي ترسناک
حتی فرمانده نبود ، ولي عين فرمانده ها بود.
توي پادگان بانه، دور از شهر بوديم و نميتوانستيم خارج شويم. دستور بود که بمانيم.
نه آذوقه داشتيم،نه مهمات؛به دتور بنی صدر مهمات نميدادند به مان.
14) شب ها بچه ها با هم شوخي ميکردند. جشن پتو ميگرفتند.
حاج احمد يک گوشه مي نشست، ميرفت تو فکر.
شوخي ها که زياد ميشد، يک داد ميزد،هرکس ميرفت يک گوشه.
بعضي وقت ها هم خودش هم يک چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد.
15) بچه ها از شرايط بدي که توي پادگان داشتيم مريض شده بودند.
يک بار حاجي رفت سراغ يکي از خلبان ها و گفت«بچه هاي ما رو ببريد عقب.»
اعتنا نکردند يا گفتند«نميکنيم.»
حاجي اشاره کرد،چند نفر دور هلي کوپتر پخش شدند.
ضامن نارنجک را کشيد
گفت«اگه بچههاي ما رو نبريد،هلي کوپتر رو همين جا منفجر ميکنيم.»
خلبان ها فرار کردند ، سرهنگ آمد چيزي بگويد
سيلي حاج احمد کنارش زد.
16) پيشنهاد کرده بود وقت هاي بي کاري بحث هاي اعتقادي کنيم.
توي يک اتاق کوچک دور هم مينشستيم.خودش شروع ميکرد.
ـ اصلاَ ببينم،خدا وجود داره يا نه؟ من که قبول ندارم.شما اگه قبول دارين،برام اثبات کنين.
هر کسي يک دليلي ميآورد ، تا سه ـ چهار ساعت مثل يک ماترياليست واقغي دفاع ميکرد.
يک بار يکي از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزديک بود با حاجي دست به يقه شود.
حاجي گفت«مگه شما مسلمونا تو قرآن نخونديد که جدال بايد احسن باشه؟!»
17) کارهاش که تمام شد
رفت لباس هاش را از گوشهي کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بيرون.
دلم ميخواست ميرفتم ازش ميگرفتم و خودم ميشستم. چه فرق داشت؟
براي خيلي ها کرده بودم، براي او هم ميکردم.
رفت بيرون. حمام را روشن کردم.
وقتي آمد، يک لگن لباس شسته دستش بود.برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم ، بند خالي بود.
18) براي انجام دادن کارهاي سنگر توي مريوان ، اولين نفر اسم خودش را مينوشت.
هرکجا بود ، هرقدر هم کار داشت ، وقتي نوبتش ميرسيد،خودش را مي رساند مريوان.
19) با بچه ها توي شهر ميرفتيم.
لباس پلنگي تنم بود و عينک دودي زده بودم.
يکي را ديدم شلوار کردي پاش بود. از بچه ها پرسيدم «کيه؟»
گفتند:«متوسليان.»
به فرماندهم گفته بود«بهش بگين اين لباسو بین کردا نپوشه.ما نيومدهيم اين جا مانور بديم.»

20) پرسيد«کجا بودي تا حالا؟»
گفتم«داشتم غذا ميخوردم.»
دست انداخت يقهام را گرفت و با خودش برد.
يک پسر هفده ـ هجده ساله روي تخت دراز کشيده بود.
مارا که ديد،ترسيد.دست و پايش را جمع کرد.
ـ اينا چيه روي دستاي اين؟
يقهام هنوز دستش بود.
نفسم بالا نميآمد.گفتم«…خون.»
رو کرد به آن پسر،پرسيد«از کي اين جايي؟»
ـ يک هفتهس.
ديگه داشت داد ميزد.
ـ گفتهاي دستاتو بشورن؟
ـ گفتم،ولي کسي گوش نداد.
يقهام را از لاي دستش کشيدم بيرون ، دررفتم. من را ديد،دوباره شروع کرد به داد و فرياد.
پسر با با التماس گفت «حاجي،به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي اومدهم.»
ـ نه خير،يک ساعت و نيمه که اومدي،اما به جاي اين که بياي به مجروحا سر بزنی
رفتي به کيف خودت برسي.
سرم پايين بود که صداي گريهاش را شنيدم.
ـ تو هيچ ميدوني اون بچه دست ما امانته؟…
ميدوني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ کرده؟
21) وقتي گفتم امر خير در پيش دارم، نرم تر شد
ولي بازهم ميگفت«بيست روز نه.» ميگفت«نميشه.»
گفتم «پس چند روز،حاجي؟»
گفت «پنج روز.»
فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول ميکشيد.
برگهي مرخصي را گرفتم و رفتم.
22) مثل يک کابوس بود. فکر ميکرديم همه ضدانقلاب ها را بيرون کردهايم.
ولي هرشب، از يک جايي که معلوم نبود کجا است، صداي رگ بار مسلسلهاشان ميآمد.
شهر ريخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
23) صدايم کرد و آرام گفت«امشب برو کانال فاضلابو مين گذاري کن.»
پرسيدم«اون جا چرا حاجي؟»
چيزي نگفت.
مثل گيج ها نگاهش کردم.
بالاخره گفت«من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کردهم،از اون جا ميآن.»
يادم نيست.
يکي ـ دوشب بعد بود، صداي انفجار شنيدم.
صبح رفتم سرزدم.خون روي ديوارها شتک زده بود.جنازه ها را برده بودند.
24) هر وقت ميرفتي توي مقر،نبود، مگر ساعت دو ـ سه ي نصفه شب.
وقتي ميرسيد ميديد همه خواباند
آن قدر خسته بود که همان جلوي در اسلحهاش را حايل ديوار ميکرد
پتو را ميکشيد روي خودش و مي خوابيد.
25) همراه ما کشيده بود عقب
بايد يک کم استراحت ميکرديم و دوباره ميرفتيم جلو.
قوطي کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجي.
نگاهم کرد و گفت«شما بخورين.من خوراکي دارم.»
دستمالش را باز کرد
نان و پنيري بود که چند روز قبل داده بودند.
26) حاج احمد آمد طرف بچهها
از دور پرسيد«چي شده؟»
يک نفر آمد جلو و گفت «هرچي بهش گفتيم مرگ بر صدام بگه ، نگفت.
به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.»
حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.
ـ کجاي اسلام داريم که ميتونيد اسير رو بزنيد؟
اگه به امام توهين کرد ، يه بحث ديگهس ولی تو حق نداشتي بزنيش.
27) آخرين نفري که از عمليات برميگشت خودش بود.
يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.
حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتششان هم سنگين.
تا نرفت کلاه خود را برنداشت بی خیال نشد و برنگشت
گفتيم«اگه شهيد ميشدي…؟»
گفت«اين بيت المال بود.»
28) هر روز توي مريوان،همه را راه ميانداخت؛هرکس با سلاح سازماني خودش.
از کوه ميرفتيم بالا. بعد بايد از آن بالا روي برف ها سر ميخورديم پايين.
اين آموزشمان بود.
پايين که ميرسيديم ، خرما گرفته بود دستش
به تک تک بچه ها تعارف ميکرد
خسته نباشيد ميگفت
خرما تعارفم کرد
گفتم«مرسي.»
گفت«چي گفتي؟»
فهمیدم چه اشتباهی کردم
گفتم "هیچی گفتم دست شما درد نکنه.
گفت "گفتم چی گفتی؟
گفتم : برادر گفتم خیلی ممنون
دوباره گفت "نه اون اول چی گفتی؟
من که دیگر راه برگشتی نمیدیدم،
گفتم : خرما را که تعارف کردین گفتم مرسی
ظرف خرما را داد دست يکي ديگر .گفت«بخيز.»
هفت ـ هشت متر سينه خيز برد
دیگر نتوانستم ادامه بدهم
انرژیام تحلیل رفته بود. روی زمین ولو شدم و گفتم : دیگه نمیتونم.
حاج احمد گفت : باید بری
گفتم : نمیتونم. والله نمیتونم : بعد با ضربهای به پشتم زد که نفهمیدم از کجا خوردم!
گفت«آخرين دفعه ات باشه که اين کلمه رو ميگي.»
ظهر که همدیگر را دوباره دیدیم، گفتم : به خاطر یک کلمه برای چی منو زدین؟
گفت : ما یک رژیم طاغوتی را با فرهنگ ش بیرون کردیم.
ما خودمون فرهنگ داریم ، زبان داریم.
شما نباید نشخوار کننده کلمات فرانسوی و اجانب باشید
به جای این حرفها بگو خدا پدرت رو بیامرزه!
29) آمبولانس دستم بود.با چند نفر ديگر آمدند بالا. چند متر جلوتر ، يک تير زد.
همهي بچه ها پريدند پايين به جز من.
داد زد«چرا نپريدي؟»
ـ چرا بپرم؟
تير زد.گفت«برو پايين.»
بعد گفت«همه بياييد بالا.»
گفت«مرد حسابي،مگه تو پاسدار نيستي؟»
ـ چرا.
ـ مگه توي آموزش بهت نگفته اند اگه جايي صداي تير شنيديد ، فکر کنيد کمين خوردهيد؟
ـ چرا
ـ پس چرا نپريدي؟
30) صبح زود جلوي چادر فرماندهي ميايستادند
مثل نماز صبح
انگار که نبايد قضا ميشد.
يک بار از يکيشان پرسيدم«منتظر چي هستي؟»
گفت«منتظر سيلي.
حاج احمد بياد،سهميهي امروزمون رو بزنه و ما بريم دنبال کارمون.»
هر روز ميآمدند.
31) عمليات آزادسازي جادهي پاوه بود. قبلاَ تعريفش را از بچه ها شنيده بودم.
يکي گفت«اگه تونستي بگي کدوم حاجيه.»
يکي را ديدم وسط جمعيت کلاه خود گذاشته بود
منظم و مرتب و گترکرده
گفتم«احتمالاَ اينه.»
گفت«آره.»
32)زخمي شده بود.پايش را گچ گرفته بودند و توي بيمارستان مريوان بستري بود.
بچه ها لباسهايش را شسته بودند.
خبردار که شد،بلند شد برود لباس هاي آن ها را بشويد.
گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفتهن.اگه گچ خيس بشه، پاتون عفونت ميکنه.»
گفت«هيچي نميشه.»
رفت توي حمام و لباس همه بچه ها را شست.
نصف روز طول کشيد. گفتيم الآن تمام گچ نم برداشته و بايد عوضش کرد.
اما يک قطره آب هم روي گچ نريخته بود.
ميگفت«مال بيت المال بود،مواظب بودم خيس نشه.»
33) توي مريوان،ارتفاع کاني ميران،يک سنگر داشتيم
توش ده ـ دوازده نفر خوابيده بوديم. جا نبود.
شب که شد،پتو برداشت، رفت بيرون خوابيد.
34) يک بار رفتيم يکي از پاسگاه هاي مسير مريوان
توي ايست بازرسي هيچ کس نبود.
هرچه سروصدا کرديم ، کسي پيدايش نشد
رفتم سنگر فرماندهيشان. فرمان ده آمد بيرون، با زيرپوش و شلوار زير.
تا آمدم بگويم«حاج احمد داره ميآد.»
خودش رسيد ، يک سيلي زد توي گوشش و بعد سينه خيز و کلاغ پر
برگشتني سر راه ، همان جا ، پياده شد
دست طرف را گرفت کشيد کناري
گوش ايستادم
ـ من اگه زدم تو گوشت ، تو ببخش
اون دنيا جلوي ما رو نگير
35) توي مريوان،خانم ها را به مسجد راه نميدادند
متوسليان به خانم ها ميگفت :
«بريد طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپريد پايين.»
توقع داشت چريک باشند.
36) کومله ها بيمارستان را محاصره کرده بودند.
هر لحظه ممکن بود بيايند تو.
احمد از پشت بي سيم پرسيد«چند نفر هستيد؟»
مسئول گروه گفت«چندتا از خواهرا اين جا هستن.»
يک لحظه صدايي نيامد.بعد احمد گفت :
«بهشون بگو يه نارنجک دستشون باشه.اگه ما موفق نشديم، تو اتاق منفجرش کنن.»
نااميد،نارنجک را توي دستم فشار دادم.
حاج احمد مضطرب از پشت بي سيم پرسيد :
«شما حالتون خوبه؟ما داريم ميآييم. لازم نيست کاري کنيد.مفهومه؟»
37) اول جلسه من اسم شهداي عمليات را ميخواندم
حاجي گريه ميکرد.
وسط جلسه رو کرد به بروجردي و گفت
«شما وظيقهتون بود. اگه اين امکاناتو رسونده بودين، ما اين همه شهيد نميداديم.»
بحث شروع شد. بقيه هم شروع کردند به داد و قال، همهاش هم سر بروجردي
يک دفعه بروجردي برگشت و گفت«بابا،آخه من فرمانده شماهام.»
ساکت شديم.حاج احمد بلند شد،دست انداخت گردنش.»
38) عصباني گفت «نگه دار ببينم اين کيه.»
پياده شد و رفت طرف مرد کرد.
هيکلش دوبرابر حاجي بود ، داشت با سبيل کلفتش بازي ميکرد.
ـ ببينم،تو کي هستي؟کارت چيه؟
ـ من؟
کومله ام.
چنان سيلي محکمي بههش زد که نقش زمين شد.
بعد بالاي سرش ايستاد و بلند گفت :
«ما توي اين شهر فقط يک طايفه داريم، اون هم جمهوري اسلاميه. والسلام.»
39) شايعه کرده بودند احمد منافق است.
وقتي بهش ميگفتي،ميخنديد.
از دفتر امام خواستندش.
نگران بود ، ميگفت«تو اين اوضاع کردستان، چهطوري ول کنم و برم؟»
بالاخره رفت.
وقتي برگشت ، از خوش حالي روي پا بند نميشد
نشانديمش و گفتيم تعريف کند.
ـ باورم نميشد برم خدمت امام
امام پرسيدند احمد ، به شما ميگويند منافق هستي؟
گفتم بله،اين حرف ها رو ميزنن
سرم را انداختم پايين.
امام گفتند برگرد و همان جا که بودي ، محکم بايست.
راه ميرفت و ميگفت«از امام تأييديه گرفتم.»
40) يه راهي بود ، راه کوهستاني.
سه ساعت طول کشيد تا رفتيم بالا.
آن بالا گفت«ميخوام براي اين جا تله اسکي بزنم.»
گفتم«من هستم،حاجي.»
گفت«يعني با گردانت برنميگردي؟»گفتم«نه.»
پيشانيم را بوسيد.
41) دوباره نگاه کردم؛
يک جوان لاغر اندام و سبزه رو پشت بي سيم.
پرسيدم«حاج احمد رو ميخوام.همينه؟»
ـ آره ديگه.
خيلي هم شبيه رستم نبود.
42) رفتم پشت رل
کنارم نشست و گفت«راه بيفت.»
جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او
هنوز برايم تازگي داشت ، متوجه نگاه هاي من نبود
43) شما برادرا بايد حسابي حواستون به اطراف باشه
دائماً چپ و راستو چک کنيد
الکي خودتونو به کشتن نديد
وقت عمليات که ميشد ، خودش جلوتر از همه بود
وقتي با او ميرفتي، ميدانستي که اگر يک پشه هم توي هوا بپرد، حواسش هست
وقتي هم که عمليات تمام ميشد
هرچه ميگفتي«حاجي،ديگه بريم.»نميآمد
همهي گوشهکنار را سر ميزد که مبادا کسي جامانده باشد
وقتي مطمئن ميشد، ميرفت آخر ستون با بچه ها برميگشت
44) حاجي داشت گريه ميکرد.
از يکي پرسيدم«چي شده؟»
گفت«يه نفر بالاي کوه دستش ترکش خورده بود.نتونستن اون بالا کاري بکنن.دستش قطع شد.»
بي صدا اشک مي ريخت.
45) کنار جاده ، يک بسيجي ايستاده بود و دست تکان ميداد.
حاجي اشاره کرد راننده بايستد. در را باز کرد ، طرف را نشاند جاي خودش، خودش رفت عقب
46) بالاي کوه آب نبود
ميرفتند پايين کوه ، برف هاي آب شده را ميآوردند بالا
رسيده بوديم بالاي قله؛ بعد از سه ساعت کوه پيمايي
با اين که کلي توي راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم
حاجي قبل از ما آن جا بود
علي ـ مسئول قله ـ برايمان شربت آورد
همه برداشتيم غير از حاجي
ـ چرا نميخوري،حاجي؟
ـ ما ميريم پايين،آب هست.شما زحمت کشيده اين
اين آب ذخيرهي شماست.
47) رفته بودم با احمد شناسايي.
يکي با ما بود؛ برگشت گفت
«راجع به شما يه چيزايي ميگن
حسين و رضا ميگن شما ديگه شهرنشين شده اين ، تو پادگان پيداتون نميشه.»
ديدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسيد«حسين اينو گفته؟»
رسيديم پادگان.توي راه هيچ چيز نگفت
چند دقيقه يک بار دستش را ميبرد پشت سرش،ميگفت «لاالهالاالله. لعنت بر شيطون.»
حسين و رضا توي پادگان نبودند
همين که رسيدند،خواستشان
سه تايي رفتند توي يک اتاق در را که باز کرديم ، هرسه گريه ميکردند.
48) سرما پسرک را کلافه کرده بود
سرجايش درجا ميزد
ته تفنگ ميخورد زمين و قرچ قرچ صدا ميداد
ماشين تويوتا جلوتر ايستاد
احمد پيدا شد.
ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟ اين چه وضعشه؟
يکي بايد مراقب خودت باشه. ميدوني اين جاده چقدر خطرناکه؟
دست هايش را توي هوا تکان ميداد.مثل طلب کارها حرف ميزد و ميآمد جلو.
ـ ببينم تفنگتو.
تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد.
ـ چرا تميزش نکردهاي؟
اين تفنگه يا لوله بخاري!
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه.
ـ تو چهطور جرئت ميکني به من امرونهي کني!
ميدوني من کيام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو ميرسه.
بعد هم رويش را برگرداند و گفت «اصلاَ اگه خودت بودي ميتونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟»
احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.
بي صدا اشک ميريخت و ميگفت«تو رو خدا منو ببخش»
پسر تقلا ميکرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد
دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد ، شناختش
سرش را گذاشت روي شانهاش و سير گريه کرد
49) قرار بود رئیس جمهور وقت به مریوان سفر کند
و ما بارها از زبان حاج احمد شنیده بودیم که
بنیصدر ظاهر فریبی کرده؛ شما در کردستان بودید و خیلی درگیر کار با بنیصدر نبودید.
نمیدانید این آدم چه جانوری است "
بارها از زبان حاج احمد شنیده بودم که می گفت :
الان بنیصدر رئیس جمهور است نمیشود پیش همه این حرفها را زد
اما بگویم که این، آدم خائنی است
او آدمی نیست که بتواند کشتی انقلاب را جلو ببرد و به مشکل برمیخورد"
حاج احمد میگفت:
«کسی که این همه سال در فرانسه درس خوانده
نمیتواند بیاید رئیس جمهور این مملکت شود»
او گاهی صحبتهایش را استناد میکرد که یک جا این حرف زده
و جایی دیگر حرف دیگری زده و چون با امام مخالف است، من با او مخالفم.
ما عقیده حاج احمد را درباره بنی صدر می دانستیم
به محض اینکه احمد از قضایای آمدن بنی صدر به مریوان مطلع شد
رفت به اتاق بی سیم سپاه مریوان و به پادگان سنندج بی سیم زد
خیلی قرص و محکم گفت: احمد متوسلیان هستم.
پیامی برای مهمان محترم شما دارم.
به آقای بنی صدر بگویید حتی خواب آمدن به منطقه مریوان را هم نباید ببیند.
یک لحظه سکوت حکم فرما شد.
نماینده بنی صدر گفت:
ایشان(بنی صدر) می فرمایند به فرمانده سپاه مریوان بگویید:
تو اصلاً در حدی نیستی که با من اینطوری صحبت کنی.
کاری نکن که تو را بدهم دست دادگاه نظامی! من بعد از امام نفر دوم این نظام هستم.
احمد به آن آقا گفت: به او بگویید من دادگاه نظامی گنده تر از تو را هم دیده ام
منظورش دادگاه نظامی رژیم شاه بود
اما این هم که تو می گویی نفر دوم نظام هستی
بدان که این نظام٬ نظام اسلامی است.
در این نظام هر که بالاتر باشد٬ متقی تر هم باید باشد. من بویی از تقوا در تو نمی شنوم.
خلاصه کار بالا گرفت و بنی صدر گفت:
من تا ده دقیقه دیگر با هلی کوپتر به مریوان می آیم
تا ببینم تو چطوری می خواهی جلوی مرا بگیری.
احمد هم به همان کارگزار بنی صدر گفت:
به او بگو فلانی می گوید ما اینجا کالیبر ۵۰ داریم٬
آنقدر اطراف هلی کوپترش تیر می زنیم و توی هوا نگهش می داریم که اصلاً نتواند به زمین بنشیند.
بنی صدر دیگر چیزی نگفت. فهمید حریف احمد نمی شود.
این شد که به نماینده خودش گفت به سنندج برگرده
خودش هم برگشت
50) وقتي در ماه هاي آغازين جنگ ،بني صدر از اعزام نيرو به كردستان جلوگيري كرد
حاج احمد مجبور شد براي رفع اين نقيصه و حفظ عناصر موجود در مريوان
به شيوه هاي مختلفي متوسل شود
از جمله سخت گيري در اعطاي مرخصي
يكي از برادران نقل مي كند :
ما در واحد ادوات كار مي كرديم و آموزش خمپاره ديده بوديم
مدت مأموريت مان در مريوان رو به اتمام بود و تصميم داشتيم به تهران برگرديم
يك روز که پاي قبضه خمپاره انداز روسي مشغول جابجايي جعبه هاي مهمات بوديم
حاج احمد به سراغمان آمد
بعد از احوال پرسي به من گفت:«شنيدم مي خواي بري؟»
گفتم:«بله»
گفت:«توخجالت نمي كشي؟»
گفتم:«چطور برادر احمد؟
خب،مأموريتمون تموم شده،حالا هم بايد برگرديم سر زندگيمون.»
حاج احمد دست انداخت شانه مرا فشار داد و گفت:
«برادر،تو ظرف اين مدت لااقل هزار تا خمپاره زدي
هر گلوله دونه اي اين قدر قيمت داره
اگه روي هم حساب كنيم كلي از بيت المال خرج تو شده تا فوت و فن كارو ياد گرفتي
از هزار گلوله اي كه زدي ،نهصد تاي اون به هدف نخورده
همه ي اينها انجام شده تا تو كاردان شدي
حالا همين قدر بايد خرج يكي ديگه بشه و هزار گلوله خمپاره حيف كنه
تا تازه بشه يكي مثل تو
روي همين اصل،براي حفظ بيت المال هم كه شده
برادر جون تو بايد توي جبهه بموني.»
اين برخورد بزرگوارانه حاج احمد چنان روي ما تأثير گذاشت
كه شيفته مرام او شده و در مريوان ماندگار شديم
51) یک روز باران زیادی میآمد.
همین باعث شده بود که خیلی ها فکر کنند آن روز صبحگاه نداریم.
ولی بقیه به دلشان صابون زده بودند که آن روز راحت باش است.
دیدیم نه . دیدیم اعلام شد امروز صبحگاه برقرار است.
دو سه تا از بچه ها گفتند ما امروز نمیرویم و نرفتند.
حاج احمد آمد توی راهرو، تک تک اتاق ها را وارسی کرد ببیند کسی توی اتاق ها مانده یا نه.
بچه ها تا فهمیدند خودشان را گم و گور کردند.
یکی از پنجره رفت بیرون، یکی رفت زیر تخت، یکی رفت توی کمد،
حاج احمد در را باز کرد و گفت: کسی اینجا هست؟
حاج آمد گفت: امروز باید خیلی به خودتان امتحان پس بدهید.
نمیدانستیم میخواهد چکار کند. به هم نگاه میکردیم حدس هم نمیتوانستیم بزنیم.
گفت همه با هم سینه خیز از این طرف اردوگاه میروید آن طرف.
هیچ کس جرأت نکرد بگوید توی این گل؟
همه سینه خیز شدیم. البته نه همه بعضی ها با زانو ها وکف دست میآمدند.
حاج همت ( آن موقع جانشین حاج احمد بود ) هم اینطور میآمد
او که کلک زد بقیه فهمیدند چکار کنند
تعدادشان هم کم نبود
حاج احمد که دید رفت طرف حاج همت
با پا رفت ایستاد روی کمرش و گفت: گفتم سینه خیز نه مثل مارمولک
حساب کار دست همه مان آمد. سینه را چسباندیم به زمین گلی و سینه خیز رفتیم


52) مردم از صبح جلوي در نشسته بودند
بغض گلوي همه را گرفته بود
وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود
قرار بود آن روز از مريوان بروند
مردم التماس ميکردند ميخواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند
شانه هايشان را ميگرفت، بغلشان ميکرد و ميگذاشت سير گريه کنند
چشم هاي خودش هم سرخ و خيس بود.
رفت بين مردم و گفت : «شما خواهر و برادراي من هستيد
من هرجا برم به يادتون هستم ، اگه دست خودم بود ، دوست داشتم هميشه کنارتون باشم
ولي همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره يه جاي ديگه
دست من نيست. وظيفهس ، بايد برم.»
53) به خاطر سخت گیری های احمد در فرماندهی سپاه مریوان و رفتار هایش
بهترین نیرو ها را تربیت کرده بود تحت اختیار داشت
به همین دلیل از سوی فرمانده وقت سپاه
مسئول تشکیل اولین تیپ سپاه شد نامش را گذاشت تیپ 27 محمّد رسول الله
بعد ها هم شد لشگر
یکی از بهترین لشگر های سپاه ایران
54) همه دور هم نشسته بوديم
اصغر برگشت گفت«احمد ، تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي ميکني،ها؟»
احمد سرش رو پايين انداخت
لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.»
از مکه که برگشته بود ، آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.
يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود
« تقديم به فرمانده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان »

سخت ترین محور را داده بودند به قرارگاه نصر که فرمانده اش حسن باقری بود
حسن هم سخت ترین محور را سپرده بود به حاج احمد
توی این محور حاجی باید هم زمان با 3 طرف می جنگید
اوضاع خیلی خراب بود
اگر مقاومت های حاج احمد توی بیت المقدس نبود
بعید بود خرمشهر آزاد بشه
56) بعد از خرمشهر اوضاع عوض شد
به دستور امام قرار بود بچه های لشگر احمد بروند لبنان
برای جنگ با اسرائیل ...
57) ما گرم کار شناسایی بودیم که پیامی از حاج احمد به دستمان رسید.
حاجی در این پیام خیلی کوتاه و صریح نوشته بود:
تصمیم گرفته شده که ما برای جنگ با اسراییل عازم لبنان بشویم.
سریع وسایل و تجهیزات تیپ را جمع کنید و بیایید تهران ، پادگان امام حسین(ع).
بلافاصله ظرف دو سه روز، کلیه تجهیزات و وسایل تیپ را جمع کردیم
عازم پادگان امام حسین(ع) شدیم
نگامی که به تهران رسیدیم، در پادگان امام حسین(ع) باخبر شدیم که
حاج احمد به اتفاق حاج همت و یک تعداد دیگر از برادران تیپ برای اقدامات اولیه به لبنان رفتهاند
و به زودی برای اعزام ما به آنجا باز خواهند گشت.
58) احمد توی جلسه به امام گفت كه هسته ي حزب الله درست كنيم
یك سري آدم هاي فعلي با افراد جديدي كه درآينده باما در ارتباط باشند
بتوانيم بياييم و بجنگيم
نظر حاج احمد مورد تاييد قرار گرفت و مقرر شد يك تعدادي از بچه ها بمانند آنجا
تا كار آموزش و فرهنگ سازي و پايگاهي و شناسايي انجام بدهند
تا اگر بشود از خود اين افراد عليه اسرائيلي ها استفاده بشود
با پايگاهي كه سپاه درست كرد، هسته ي اوليه حزب الله به وجود آمد
59) احمد که از سوریه به تهران برگشت
قرار شد بعد از ادای نماز مغرب و عشاء،
از پادگان امام حسین(ع) به خانه حاجی برویم.
قرار شد شب پیش احمد بمانیم و فردا بریم فرودگاه برای اعزام
حوالی نیمه شب بود که دو نفر از بچههای سپاه زنگ در را زدند و با احمد صحبت کردند
احمد رفت دم در و مدتی بعد با یک حالت آشفتهای برگشت بالا
پرسیدیم: قضیه چیه ؟
احمد گفت : بچه هایی که در نوبت اول به لبنان رفتهاند، دچار مشکل شدهاند
و اسراییلیها هم نیروهای اعزامی ایران را تهدید کردهاند
احمد خیلی ناراحت بود و توی اتاق قدم میزد.
اولین باری بود که من در یک حالت عادی، گریه اش را میدیدم.
بیتاب بود، اشک میریخت، گریه میکرد و میگفت:
چرا تیپ به این حالت درآمده؟
یک نیمه از آن در سوریه و لبنان و یک نیمه در جنوب
و یک تعداد هم در تهران پراکندهاند.
تیپ قدرتمندی که در عملیات بیتالمقدس داشتیم، حالا از هم پاشیده شده
جمع کردن این وضع خیلی مشکله
در همین حال ناراحتی و گریه ، گفت :
من که به لبنان بروم، دیگر برنمیگردم.
اینها باید به فکر خودشان باشند.
من میدانم که اگه برم لبنان ، دیگر برنمیگردم.
ما حرفش را جدی نگرفتیم.
به شوخی گفتیم این حرفا چیه که می زنیگفت: نه! من دیگر برنمیگردم
خیلی تعجب کردیم
با اصرار از او خواستیم علت حرفش را بگوید
احمد سرانجام تسلیم شد و گفت :
عملیات فتحالمبین را به یاد دارید؟
گفتیم : خب
گفت : یادتان هست که امکانات وسیعی را برای عملیات به ما بدهند
ولی در عمل، امکاناتی خیلی جزئی در اختیارمان قرار گرفت؟
گفتیم: بله، یادمان هست
احمد گفت: من آن زمان خیلی ناراحت بودم که
خدایا، آخر با این امکانات جزئی چه جوری میتوانیم عملیات کنیم
مثلا ما را از کردستان آوردند به عنوان عدهای که قادریم یک تیپ جدیدی تشکیل بدهیم
و عملیات موفقی در جنوب داشته باشیم
حالا با این وضع میترسم این عملیات موفق نباشد و مایه آبروریزی بشود
خلاصه توی همین حال ، با خودم کلنجار میرفتم که شب شد
آمدم بیرون وضو بگیرم که از پشت سرم توی تاریکی شب
یه آقایی که لباس فرم سپاه پوشیده بود دست بر شانهام گذاشت و آن را فشار داد
با تعجب سر چرخاندم که این کیست؟
دیدم میگوید: برادر احمد شما خدا و ائمه(ع) را فراموش کردهاید
به فکر امکانات مادی این دنیا هستید
توکل بر خدا کن و این امکانات را نادیده بگیر
به حق قسم ، شما پیروز خواهید شد
ان شاء الله بعد از این عملیات هم ، عملیات دیگری در پیش دارید
به نام «بیت المقدس»
شما بعد از عملیات بیتالمقدس ، برای جنگ با اسراییل، عازم لبنان خواهید شد.
پایان کار شما در آنجاست و از آن سفر بر نخواهید گشت!
60) مدت ها از رفتن حاج احمد میگذشت
ما هیچ خبری از او نداشتیم
ترسیده بودیم
فکری ناراحت کننده آزارم میداد
هرچه فکر میکردم ، نمیدانستم علت این همه نگرانی چیست
یاد صحبت های حاج احمد افتادم
صحبتهای آن شب
موضوع چنان بر ذهنم فشار میآورد
که با ترس و لرز خودم را به حاج همت برسانم
حاجی از بس به جاده خیره شده بود نگاهش پر از خستگی بود
با نگرانی گفتم: برادر همت، چیزی میخواهم بگویم
نمیدانم چطور بگویم! حاج همت، بدون اینکه نگاهم کند
گفت: چیه ؟ چی میخواهی بگی؟
گفتم: باور کن حاجی، نمیدانم چطور بگویم!
حاج همت که از طرز صحبت کردن من نگران شده بود، با کنجکاوی پرسید:
چی میخواهی بگی؟ خبری از حاج احمد شنیدی؟
از گفتن آنچه که میدانستم، خوشم نمی آمد
با توجه به صحبتهای چند شب پیش
به خودم می گفتم که حاج احمد ، یا اسیر شده یا شهید
گفتم : راستش را بخواهی ،حاج احمد دیگر برنمیگردد
حاج همت با شنیدن این جمله ، مثل اینکه از خواب عمیقی بیدار شده باشد
نگاه به من کرد و پرسید : چرا این حرف را میزنی؟
حرف های حاج احمد در آن شب را برایش گفتم
رنگ حاج همت پرید و حالش دگرگون شد
غم سنگینی بر چهرهاش نشست ، ساکت نگاهش میکردم
یکدفعه با غیظ نگاهی به من کرد و گفت : الهی لال بشی ، این حرف چیه که میزنی!
این را گفت و با عصبانیت از من رو گرداند و به سمت دیگری رفت
قبل از این که دور بشه گفتم : این که گفتم ، همان چیزی بود که خود حاج احمد گفت
حاج همت که دور شد، لرزیدن شانههایش را دیدم.
بدین ترتیب حاج احمد متوسلیان بنیانگذار و فرمانده سلحشور تیپ ۲۷ محمد رسول الله(ص)
به همراه سه تن از یارانش در ساعت ۱۲ ظهر روز چهاردهم تیر ماه ۱۳۶۱
در یک کمین در جاده ی عبوری شان به اسارت نیرو های مزدور اسرائیلی در درآمد
نیروهای اعزامی به لبنان نتوانستند در هیچ عملیات نظامی علیه اسراییلیها شرکت کننداما همین حضور معنوی آنها باعث شکلگیری هستههای مقاومت حزبالله در لبنان گردید.

61) آخرین سخنرانی حاج احمد بین بچه ها خیلی محکم و قاطع بود :
ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد
هرکس مرد این راه است بسم الله
هرکس نیست خداحافظ

62) بعد ها فهمیدیم دلیل اینکه با یه ماشین معمولی و بدون محافظ
توی تهران یا حتی بین منافق ها می چرخید چی بود
خودش گفته بود :
دوست دارم به دست شقی ترین اشقیای زمین کشته بشم
پس نترسید تا زمانش نرسه به دست اسراییلی ها بمیرم
اتفاقی واسم نمی افته

65) دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله.
عجيب نيست؟
آدم بايد خيلي كله-شق باشد كه همه چيز را ول كند
و بزند به بيابان و ميان بسيجيهاي خاكي.
حاج احمد متوسليان را ميگويم. فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله.
رفت لبنان... راستي راستي هم ديگر برنگشت.
سال 61 بود كه رفت و... مفقود ماند تا امروز.
تو فكر ميكني حاجي كجاست؟

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يك كشوري بود به نام ايران مردمانش همه خوب و مهربون در كنار هم زندگي مي كردند ولي اين كشور يه حاكم ستمگري داشت كه تازه خود اون ظالم از جنايتكار هاي بزرگتري حساب مي برد.اون حاكم زورگو تمامي ثروت ملت را چپاول مي كرد و بيشترش رو هم به همون كساني كه ازشون مي ترسيد باج مي داد و به هيچ كس اجازه اعتراض نمي داد همه ناراضي بودند ولي تك و توك پيدا مي شد كسي كه بتونه جلوي خائن قصه ي ما مقاومت كنه... تا اين كه يك حاج آقا روح الله اي پيدا شد و بدون ترس و با پشتيباني خدا و بندگان خدا شاه منفور رو سرنگون كرد و با راي خود مردم بعد از هزار و خورده اي سال دوباره يه حكومت اسلامي واقعي رو پايه گذاري كرد. خلاصه مردم خوشحال بودند و همه ي شهر ها پر از جشن وسرور بود حالا نوبت جَوون ها بود تا سرنوشت خودشون رو رقم بزنند بايد صدا سيما،ارتش،شهرباني،نيروي امنيتي و ساير ارگان هاي انقلابي شكل مي گرفت تا انقلاب اسلامي استوار بشه.جوون ها جمع شدند و با پيروي از امامشون كار ها را به دست گرفتند ولي بعضي از نامرد ها هنوز هم در داخل توطئه مي كردند و فكر مي كردند مي تونند انقلاب را از داخل شكست بدهند.مردم در جشن و شادي غرق بودند كه سر و كله ي يك ديوانه تا دندون مسلح پيدا شد. همون هايي كه ديگه نمي تونستند از امام امت باج بگيرند ديوانه را تجهيز كرده بودند.جوون هاي انقلابي كه هنوز صحنه ي كشته شدن رفيقاشون تو انقلاب توسط شاه رو فراموش نكرده بودنند راهي مرز ها شدند.ديوونه ي قصه ما گفت تا يك هفته ديگه ايران و شكست ميدم ولي كور خونده بود. همون جوون ها ي با ايمان كه اسم خودشون را پاسدار انقلاب اسلامي گذاشته بودند با الگو گرفتن از الگوي خودشون امام حسين عليه السلام ، دست به دست هم دادند و قول دادند نگذارن حرف امامشون رو زمين بمونه. غيرتمندانه با اين كه هر لحظه جلوي هم پرَ پَر ميزدند بعد از 8 سال ديوونه را سر عقل آوردند.دوباره آرامش برگشت ولي تا به خودشون آمدند ديدن كه امامشون هم پيش رفيقاي شهيدشون پر كشيده.