دانلود تمامی قسمت های پخش شده مستند آخرین روز های زمستان
آخرین روز های زمستان روایت مستندی است از زندگی نامه ی سردار شهید حسن باقری
که بسیار زیبا تولید شده است.
این مستند جمعه ها ساعت 20:00 از شبکه یک سیما پخش می شود
و باز پخش آن سه شنبه ها از همین شبکه ساعت 23:00 بر روی آنتن می رود.

مستند زندگی سردار شهید غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری/25 اسفند 1334، تولد نوزاد نحیفی که هیچ کس امید زنده ماندنش را نداشت.
مستند زندگی سردار شهید غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری/ هم سن و سال ها جدیش نمی گرفتند ولی او کاری به این حرف ها نداشت کسی زور می گفت جلویش می ایستاد معمولا هم زورش نمی رسید و کتک می خورد
مستند زندگی سردار شهید غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری / بهمن 1357 از میان همه سربازهای ژاندارمری ایلام فقط یک نفر بود که جروزه اش را داشت سرباز قد بلندی که در ردیف اول می ایستاد،اما...
مستند زندگی سردار شهید غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری / آن روزها شهر پر بود از خبر و حادثه هر جا خبری بود غلامحسین هم آنجا بود کم کم کارش در روزنامه جمهوری اسلامی بیشتر شد و...
اول مهر 1359 قصه آن روزهای شهر همین بود دری باز می شد جوان برومندی ساک به دست بیرون می آمد و به سوی سرنوشتی نامعلوم رهسپار می شد.
آبان سال 59 خبر سقوط خرمشهر خیلی زود همه جا پیچید این آخرین قلعه ای بود که روح امید را زنده نگه می داشت حالا این قلعه امید را دشمن فتح کرده بود حرف و حدیث درباره دشمن زیاد بود میگفتند...
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يك كشوري بود به نام ايران مردمانش همه خوب و مهربون در كنار هم زندگي مي كردند ولي اين كشور يه حاكم ستمگري داشت كه تازه خود اون ظالم از جنايتكار هاي بزرگتري حساب مي برد.اون حاكم زورگو تمامي ثروت ملت را چپاول مي كرد و بيشترش رو هم به همون كساني كه ازشون مي ترسيد باج مي داد و به هيچ كس اجازه اعتراض نمي داد همه ناراضي بودند ولي تك و توك پيدا مي شد كسي كه بتونه جلوي خائن قصه ي ما مقاومت كنه... تا اين كه يك حاج آقا روح الله اي پيدا شد و بدون ترس و با پشتيباني خدا و بندگان خدا شاه منفور رو سرنگون كرد و با راي خود مردم بعد از هزار و خورده اي سال دوباره يه حكومت اسلامي واقعي رو پايه گذاري كرد. خلاصه مردم خوشحال بودند و همه ي شهر ها پر از جشن وسرور بود حالا نوبت جَوون ها بود تا سرنوشت خودشون رو رقم بزنند بايد صدا سيما،ارتش،شهرباني،نيروي امنيتي و ساير ارگان هاي انقلابي شكل مي گرفت تا انقلاب اسلامي استوار بشه.جوون ها جمع شدند و با پيروي از امامشون كار ها را به دست گرفتند ولي بعضي از نامرد ها هنوز هم در داخل توطئه مي كردند و فكر مي كردند مي تونند انقلاب را از داخل شكست بدهند.مردم در جشن و شادي غرق بودند كه سر و كله ي يك ديوانه تا دندون مسلح پيدا شد. همون هايي كه ديگه نمي تونستند از امام امت باج بگيرند ديوانه را تجهيز كرده بودند.جوون هاي انقلابي كه هنوز صحنه ي كشته شدن رفيقاشون تو انقلاب توسط شاه رو فراموش نكرده بودنند راهي مرز ها شدند.ديوونه ي قصه ما گفت تا يك هفته ديگه ايران و شكست ميدم ولي كور خونده بود. همون جوون ها ي با ايمان كه اسم خودشون را پاسدار انقلاب اسلامي گذاشته بودند با الگو گرفتن از الگوي خودشون امام حسين عليه السلام ، دست به دست هم دادند و قول دادند نگذارن حرف امامشون رو زمين بمونه. غيرتمندانه با اين كه هر لحظه جلوي هم پرَ پَر ميزدند بعد از 8 سال ديوونه را سر عقل آوردند.دوباره آرامش برگشت ولي تا به خودشون آمدند ديدن كه امامشون هم پيش رفيقاي شهيدشون پر كشيده.