تلنگر
تلنگر
این آرمیتاست ، دختر یکی از هزاران شهید ایرانی ، زنده و ایستادهایم پای خونشان،
برای ایران و برای آرمانشان؛ دستان پلیدی که خون پاک پدرم را ریختند بدانند نفرین شدگان
و بدنامان تاریخاند.
آرمیتا رضایی نژاد در جمع سران جنبش عدم تعهد
این آرمیتاست دختر یکی از هزاران قهرمان جوان ایرانی
این آرمیتاست دختر یکی از هزاران آرش ایرانی
این آرمیتاست فرزند پدری از جنس ایمان و تقوا و علم و عمل و اراده
این آرمیتاست یکی از هزاران دختر ایرانی که نمی داند به چه جرمی
از داشتن پدری مهربان محروم شده است
آرمیتا فقط می داند که پدرش برای سربلندی و عزت کشورش کشته شده است
او می داند که پدرش کشته راه عشق است و کشته راه عشق را شهید گویند.
او می داند که شهیدان زنده اند
این آرمیتاست فرزند پدری که با خون خود راه را به همگان نشان داد
پدری که با خون خود مظلومیت و حقانیت وطن خود را اثبات کرد
این آرمیتاست دختر یکی از هزاران شهید ایرانی که هرکدام به طریقی شهید شدند
یکی در جنگ با دشمن برای دفاع از عقیده و ناموس و وطن و شرف
یکی در جنگ با جهل و نادانی برای زندگی کردن همراه با شرف و عزت و سربلندی
و ....
اما خیلی خوب می شد اگر می توانستیم به سوالات زیر درست پاسخ بدهیم
ما چه کرده ایم بعد از شهدا ؟
ما چه کرده ایم در برابر شهدا ؟
ما چه کرده ایم برای شهدا ؟
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يك كشوري بود به نام ايران مردمانش همه خوب و مهربون در كنار هم زندگي مي كردند ولي اين كشور يه حاكم ستمگري داشت كه تازه خود اون ظالم از جنايتكار هاي بزرگتري حساب مي برد.اون حاكم زورگو تمامي ثروت ملت را چپاول مي كرد و بيشترش رو هم به همون كساني كه ازشون مي ترسيد باج مي داد و به هيچ كس اجازه اعتراض نمي داد همه ناراضي بودند ولي تك و توك پيدا مي شد كسي كه بتونه جلوي خائن قصه ي ما مقاومت كنه... تا اين كه يك حاج آقا روح الله اي پيدا شد و بدون ترس و با پشتيباني خدا و بندگان خدا شاه منفور رو سرنگون كرد و با راي خود مردم بعد از هزار و خورده اي سال دوباره يه حكومت اسلامي واقعي رو پايه گذاري كرد. خلاصه مردم خوشحال بودند و همه ي شهر ها پر از جشن وسرور بود حالا نوبت جَوون ها بود تا سرنوشت خودشون رو رقم بزنند بايد صدا سيما،ارتش،شهرباني،نيروي امنيتي و ساير ارگان هاي انقلابي شكل مي گرفت تا انقلاب اسلامي استوار بشه.جوون ها جمع شدند و با پيروي از امامشون كار ها را به دست گرفتند ولي بعضي از نامرد ها هنوز هم در داخل توطئه مي كردند و فكر مي كردند مي تونند انقلاب را از داخل شكست بدهند.مردم در جشن و شادي غرق بودند كه سر و كله ي يك ديوانه تا دندون مسلح پيدا شد. همون هايي كه ديگه نمي تونستند از امام امت باج بگيرند ديوانه را تجهيز كرده بودند.جوون هاي انقلابي كه هنوز صحنه ي كشته شدن رفيقاشون تو انقلاب توسط شاه رو فراموش نكرده بودنند راهي مرز ها شدند.ديوونه ي قصه ما گفت تا يك هفته ديگه ايران و شكست ميدم ولي كور خونده بود. همون جوون ها ي با ايمان كه اسم خودشون را پاسدار انقلاب اسلامي گذاشته بودند با الگو گرفتن از الگوي خودشون امام حسين عليه السلام ، دست به دست هم دادند و قول دادند نگذارن حرف امامشون رو زمين بمونه. غيرتمندانه با اين كه هر لحظه جلوي هم پرَ پَر ميزدند بعد از 8 سال ديوونه را سر عقل آوردند.دوباره آرامش برگشت ولي تا به خودشون آمدند ديدن كه امامشون هم پيش رفيقاي شهيدشون پر كشيده.